شعاع مشرق

امروز : جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷ مصادف است با 2018 , December 14 , Friday - ساعت ۱۶:۴۶:۳۸

سرتیتر خبرها :

طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس
پیوندها









  • تعداد نظرات : ۱ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۷ اسف, ۱۳۹۶ - ۰۹:۴۲
  • شما اینجا هستید : فرهنگی > یادداشت
  • کد مطلب : 89117
  • سهمی به اندازه ی “هیچ” از “سایه” ی ایران در زادگاهش

    Print Friendly, PDF & Email
      

    تحفه را که دید، تعجب کرد که چنین نامی کجای دنیای شعر ایرانی بود و تعجب کردم که چطور چنین آدمی نمی شناسد چنین اسطوره ای را… برایش از سایه گفتم و لقب حافظِ زمانه بودنش و اینکه افتخار ما رشتی هاست.

    سال ۸۷ در پادگان ۰۴ خاش _شهر کوچکی در نزدیکی زاهدان_ مشغول خدمت سربازی بودم. فرمانده ای داشتم در یگانمان، اهل زابل و حدودا ۵۰ ساله و در آستانه ی بازنشستگی. نوبتِ مرخصی ام بود و بازگشتم از مرخصی مصادف می شد با روز تولدش. اهل شعر و شاعری بود و مدام از حافظ و سعدی و نظامی می خواند و از این جدیدها هم عاشق شاملو بود و سهراب و نیما یوشیج. پس تصمیم گرفتم به رسم ادب و سپاس بابت محبت هایی که در آن غربت به من داشت، هدیه ای بگیرم و چه تحفه ای از شهر من، رشت، برای یک زابلیِ نظامیِ اهل شعر بهتر از کتاب شعری از اسطوره شهرم؛ هوشنگ ابتهاج.

    تحفه را که دید، تعجب کرد که چنین نامی کجای دنیای شعر ایرانی بود و تعجب کردم که چطور چنین آدمی نمی شناسد چنین اسطوره ای را… برایش از سایه گفتم و لقب حافظِ زمانه بودنش و اینکه افتخار ما رشتی هاست. تجربه نظامی گری و مخصوصا سال ها خدمتش در بازرسی ارتش، عادت اعتماد به حرف دیگران را گرفته بود از او؛ ولو آنکه سربازِ اهل قلم و محبوبش گفته باشد. پس لبخندی زد و سری به تعجب تکان داد و قدردانی کرد از هدیه اش. اما از فردای آن روز تا مدت ها این کتاب همراه همیشگی اش بود. از خانه به پادگان و از پادگان به خانه‌. تعجبش تبدیل به افسوس شده بود و تعجب من تبدیل به شادمانی. افسوسش از این رو بود که چطور آنقدر دیر چنین اسطوره ای را شناخته و شادمانی من هم از این باب که هدیه ای گرانقدر برایش گرفته ام که به دلش نشسته است.

    چند سالی گذشت و من در رشت بودم و او همچنان در خاش. تا اینکه اواسط عید پنج، شش سال پیش روی صفحه موبایلم، اسمش حک شد. با خانواده اش سفری در امتداد شمال را آغاز و به رشت رسیده بود. هرچه از من اصرار که همراه خانواده به منزل من بیاید تاثیری نداشت و فقط یک چیز از من خواست: “آیا می توانی کاری کنی که استاد ابتهاج را ببینم؟” یادم آمد که به او نگفته بودم سایه ی ما از همان سال های جوانی رشت را به پایتخت ترک کرد که ماندن در رشت همچون کشتنِ استعداد است و هدر دادنِ وقت برای هنرمند. یادم رفت بگویم که ما رشتی ها پدر خودمان را هم در می آوریم و یار و یاور همدیگر نیستیم. یادم رفت بگویم که دهه هاست بافت طبقات اجتماعی شهری که همه فکر می کنند اروپای ایران است تغییر یافته و هر آنکس را که آرزوی پیشرفت دارد، سودای مهاجرت می باید. اگر هم یادم بود این ها را بگویم، نمی گفتم که مگر‌ می شود خودزنی نزد غریبه؛ ولو آشنا باشد و مردِ معرفت‌.

    وقتی گفتم سایه، تهران است و دیر به دیر به رشت می آید؛ آن هم اگر حال و حوصله و سلامتی اش بگذارد، گفت برویم خانه ای، موزه ای، چیزی که اثری از زیستش در رشت باشد را ببینیم. ظاهرا در سفرش به مازندران خانه نیما را در روستای یوش دیده بود (هنوز خانه نیما آن سال ها تبدیل به خرابه نشده بود) و توقع داشت برای کسی که آخرین بازمانده می خواندیمش حداقل خانه ای یا مرکز و موزه ای وجود داشته باشد. چه باید می گفتم. چی می توانستم بگویم. می گفتم هیچ ردی نمی‌توانی از بزرگ ترین شاعر زنده ی ایران پیدا کنی در زادگاهش؟ چاره ای نبود. گفتم و آهی کشید و دیدارمان ماند برای بعد. گفت می روم تبریز به دیدار شهریار و من…

    من ماندم و افسوسم… یک افسوسِ جهان سومی… افسوسِ ساکنینِ سرزمین هایی که دولت هایشان را نسبتی با اسطوره های مردمی شان نیست. در شهری که فکر می‌کنیم پایتخت فرهنگی ایران است، خانه سایه را کسی نمی‌تواند بخرد و تبدیل به موزه اش کند و از سال ها وعده و وعید، نه تنها حتی از سردیس استاد خبری نیست که نقش و نگار مهدکودک همچنان بر دیوارهای خانه کودکی اش مانده است. سایه تنها مغفول مانده ی ما نیست. ما مردمِ شهری هستیم که یادِ نصرت رحمانی را باید در قهوه خانه ی قدیمی پیرسرا پیدا کنیم و از شیون هم یک‌کله برنزی مانده در سبزه میدان رشت…

    اما اگر هیچ، نداشته باشیم مسئولانی داریم که مدام گزارشِ عملکرد بدهند و قاطعانه از کارنامه شان دفاع کنند.

    بابک مهدیزاده

    برچسب ها :
    انتشار یافته: ۱
    1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'caspinew'@'localhost' (using password: NO) in /home/caspinew/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 191

      Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/caspinew/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 191

      Warning: mysql_query(): Access denied for user 'caspinew'@'localhost' (using password: NO) in /home/caspinew/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 198

      Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/caspinew/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 198
      class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-4768">

      چند روز پیش تولد استاد بود. دوستان در خانه اش در کلن جمع شده بودند. دوست مشترکی پیام داد. هرچه به خانه استاد تلفن کردم میسر نشد. به پسرم که ساکن آلمان است زنگ زدم و گفتم ببین می توانی با استاد تماس بگیری و از قول من و خانه فرهنگ گیلان تبریک بگویی. پسرم زنگ زد و پیام مرا به استاد رساند و بعد به من زنگ زد. گفت پدرجان! چه کار خوبی کردی، ممنونم که گذاشتی با اسطوره ی زنده شهر و کشورم صحبت کنم. در صدای استاد آرامشی بود که نمی توانم وصف کنم.
      پسرم آنقدر سرشوق آمده بود که نامزد آلمانی اش را متعجب کرده بود. دختر، وقتی این شوق را فهمید گفت می دانم که چه حس خوبی داری. تو با گوته ایران تلفنی حرف زدی و چه سعادتی از این بالاتر.
      بعد از پسرم پرسید که چرا استاد اصلا در آلمان زندگی می کند؟ مگر در رشت خانه ندارد؟ اگر او آلمانی بود حتما الان درقصری بزرگ زندگی می کرد.
      پسرم شرح مصیبت هایی را که به استاد رفته را، هنوز برای همسرآینده ش، به توصیه من، تعریف نکرده. چه بگوید؟ در کشورش، در شهرش، جفاهایی که به او شده را بگوید؟ از کدام خانه و بنیاد و موزه و مجسمه بگوید؟ از “ایران ای سرای امید”ش بگوید که سالها پیش پشت میله های جفا، با هم بندانش گوش جان بدان می سپرد؟ به راستی چه بگوید؟


    کانال تلگرام