اینها بخشی از افکارم بود تا لحظه ای که سرم را بلند کردم ببینم چراغ قرمز چند ثانیه دیگر تمام می شود؟ ناگهان کودکی ۳ ۴ ساله را در کنار پنجره ماشین دیدم و نگاهم به دستانش افتاد. پسر بچه، چه زود مرد شده بود. مرد تر از خیلی از ما و آنهایی که ادعای مردانگی دارند. در یک دستش چند قرآن بود و در دست دیگرش ۵ یا نهایتا ۶ هزار تومان پول. از نگاهش و از رفتارش پیداست که چقدر سردِ روزگار را زیادتر از گرمَش چشیده است! از پوست دستش هم…

