قهرمان فیلم سینمایی «زندگی شیرین» اثر فدریکو فلینی، کارگردان معروف ایتالیایی (ساخت سال ۱۹۶۰)، عکاسی خبری بود به نام «پاپاراتزو» با بازی مارچلو ماسترویانی.
عکاس و روزنامهنگار مجلات زرد ایتالیایی که در پی یافتن مفهوم عشق در حال سرک کشیدن در زندگی این و آن بود. از آن پس کلمهی «پاپاراتزی» به عدهای از خبرنگاران و عکاسانی که کارشان به تصویر کشیدن زوایای پنهان زندگی سلبریتیها، چهرههای نامدار و رونق دادن به شایعات بود، اطلاق شد.
یکی از تفاوتهای پاپاراتزی با روزنامهنگار در معنای حرفهای و علمیاش، عدم التزام دستهی اول به استفاده از منابع خبری و مستندات است. اگر یک روزنامهنگار حرفه ای برای تهیه هر خبر و گزارشی میبایست حداقل از دو منبع موثق، تاییدیه و صحت خبر را دریافت کند، یک پاپاراتزی مقید به این فرآیند نیست و با داشتن یک دوربین و ثبت لحظات مهم یک زندگی و یا داشتن یک قلم و نوشتن شایعات، خبرسازی میکند.
چپها و پاپاراتزیها
در ایران شاید قدیمیترین و نزدیکترین الگو به پاپاراتزی را بتوان در برخی از رسانههای چپگرا دید. در عصر جنگ سرد و تبلور آرمانگرایی، چندان نیازی به تقید به قواعد روزنامهنگاری احساس نمیشد. کافی بود با یک نفر یا یک جریان دشمن باشید و آنگاه در شبنامههای تکبرگی و در تیراژ بالا، سختترین و بیرحمانهترین حملات را به دشمن انجام میدادید.
در برهههایی از تاریخ که آزادی نیمبندی در این مملکت ایجاد میشد، شبنامهها تبدیل به ارگانهای خبری و رسمی جناحهای سیاسی میشد و آنگاه دیگر لازم نبود برای تخریب رقیب از مستندات استفاده کرد. کم نبودند ارگانهای رسانهای چپها در ایران که برای تخریبِ دکتر مصدق و دولت ملی ایران شایعهسازی میکردند و او را به آمریکاییها نسبت میدادند و هر سند و مدرک نامعتبر و هدفداری از «کاگب»ِ شوروی را علیه دکتر مصدق منتشر میکردند.
این رسانهها اگر مصداق عینی پاپاراتزیهای ایتالیایی نبودند اما در غیرمستند بودن و شایعهسازی با آنها وجه اشتراک داشتند. در طول تاریخ نه تنها چپها که تمام نیروهای ایدئولوژیکِ متعصب از هر خبر و شایعه و مدرک نامستند و نامعتبری علیه رقبای سیاسی و فکری خود استفاده کرده و میکنند.
پاپاراتزیهای گیلانی
در گیلان شاید هیچگاه «پاپاراتزی اصل» وجود نداشت اما بودند کسانی که کارشان خیلی نزدیک به پاپاراتزیها بود. فعالان رسانهای که از گرفتن رپرتاژ-آگهی یا کمکهای مالی از بعضی از مدیران ناامید میشوند و تمام هم و غم شان جمعآوری اطلاعات علیه آن مدیر و دستگاه مربوطه است و مدام خبرهای تخریبی بدون پاسخ خواستن از آن مدیر منتشر میکنند، تفاوت چندانی در عمل با پاپاراتزیها ندارند. یا رسانههایی که ستون «شنیدهها» دارند و خیلی هم به درج شنیدهها و شایعات و استقبال مردم از این مطالب در رسانه خود افتخار میکنند.
بعضیها آنقدر در نوشتن شنیدهها استاد شده اند که درعین نام نبردن از سوژه خود، مطلب را به گونهای تنظیم میکنند که اگر تمام مردم متوجه هویت سوژه نشوند، حداقل بخشی از جامعهی هدف که باید منظور نویسنده را دریابند، سوژه موردنظر را میشناسند و آبروی فرد مورد هدف به همین راحتی و بدون فرصت دفاع ریخته میشود. نویسنده هم به لحاظ نام نبردن از کسی، هیچ تخطئی از قانون نداشته و به کارش به صورت حرفهای ادامه میدهد و از قضا محبوب هم میشود و بسیاری از مخاطبین او را به عنوان روزنامهنگاری جسور و بیپروا میشناسند.
در گیلان متاسفانه از این سنخ افراد و رسانهها به قدر کفایت دیده میشود. افرادی که پول برایشان حرف اول و آخر را میزند. امروز با یک نفر هستند و فردا در صورت عدم پرداخت تعهدات مالی با رقیب او مینشینند. رسانههایی که هیچ خط و ربط سیاسی و فکری ندارند و «پول» مواضعشان را مشخص میکند. به لحاظ ماهیت کار، چنین روزنامهنگارانی را میتوان همردیف پاپاراتزیها دانست.
عدهای از فعالان رسانهای هم هستند که حال روزنامهنگاری ندارند اما به هر دلیلی انگار مجبورشان کردهاند که کارِ روزنامه انجام دهند. بعضا این افراد را در قامت مدیران مسئول پایگاههای خبری و رسانههای چاپی هم میتوان دید. سالهاست که این سمت را یدک میکشند اما نه با کسی گفتوگویی انجام دادهاند و نه گزارشی حرفهای نوشتهاند و نه خبری را براساس معیارهای خبرنویسی، به نگارش درآوردهاند.
تنها فعالیتشان محدود به نوشتن یادداشتهای مبتدیانه و مصاحبههای رپرتاژی بوده اما در شناسنامه رسانه خود مدیرمسئول و سردبیر محسوب میشوند. این دسته از فعالان رسانه ای، رسانه را نه به خاطر ذات حرفهایاش که خبررسانی و آگاهیرسانی باشد که به خاطر به دست آوردن یک هویت فرهنگی انتخاب کردهاند.
از این روست که به کرات میتوان چهره این افراد را در صندلیهای کناری مدیران، با کت و شلوارهای اداری دید. اما مدیرانی که این فعالان رسانهای را به خاطر مجیزگوییشان به خبرنگاران حرفه ی ترجیح میدهند شاید دیر متوجه شوند که همین دوستان رسانهایشان در صورت برآورده نشدن خواستههایی که روز به روز بیشتر هم میشود تبدیل به دشمنانی خطرناک میشوند. اینجاست که کارکرد یک فعال رسانهایِ دوست به شکل یک پاپاراتزی بیرحم درمیآید.
پاپاراتزیهای اینترنتی
دیگر لازم نیست ساعتها پای تلویزیون بنشینید تا رأس ساعت مقرر، اخبار رسمی را گوش دهید یا در انتظار صبح فردا بمانید و خبرها را در روزنامهها بخوانید. شبکههای اجتماعی در اینترنت در سریعترین زمان ممکن انبوهی از اخبار و اطلاعات را سرتان خراب میکنند.
اینجاست که انسان مدرن با یک معضل بزرگ روبهرو میشود. تشخیص واقعیت از دروغ. هر مخاطب، روزانه از طریق دهها کانال تلگرامی و صفحه اینستاگرامی، انبوهی از مطالب را میخواند که بعضا ضد و نقیض همدیگر هم هستند. انسان امروزی باید قدرت درک بالایی برای تشخیص سره از ناسره داشته باشد و رسانههای حرفهای هم برای جلب اعتماد مردم کار دشواری در تقابل با نمونههای امروزی پاپاراتزی دارند.
یک رسانه برای درج یک خبر میبایست ساعتها وقت، صرف تایید و ارائه مستندات کند اما پاپاراتزیهای اینترنتی میتوانند با نوشتن یک شایعه چند خطی در کسری از ثانیه، آن را به اقصی نقاط دنیا انتقال دهند. گذاشتن یک عکس نامتعارف یا درج شایعات درباره افراد سرشناس، امروزه خیلی راحت و بیدردسرتر از گذشته شده است و هر فردی میتواند تبدیل به یک پاپاراتزی معروف شود.
با این تفاوت که «پاپاراتزیهای اصل» روزهای متمادی را صرف تهیه خبرهای زرد میکردند و دوربین به دست، ساعتها در گرما و سرما جلوی خانه افراد مشهور مینشستند یا ساعتهای متمادی را صرف تعقیب سوژههایشان میکردند اما اینک دیگر نیازی به این همه زحمت نیست. با ظهور گوشیهای موبایل و دوربینهای آنها و خطوط همیشه در دسترس اینترنت، عکسهای خصوصی و خبرهای درگوشی تبدیل به مدارکی عامهپسند میشوند برای نابودی آینده یک شخص.
زندگی خصوصی در دنیای امروزی
زندگی خصوصی افراد مشهور همواره یکی از علایق بیحد و حصر پاپاراتزیها بود و تاباندن نور به زندگی خصوصی سلبریتیها، پول زیادی را عایدی زحمت شبانهروزیشان میکرد. اما آیا در دنیای امروزی زندگی خصوصی معنا دارد؟ فیلم «Circle» به کارگردانی جیمز پانسولت و بازی تام هنکس و اِما واتسون درصدد پاسخ به همین سوال است.
شرکتی فراملیتی در پی تصویب قانونی است که تمام سیاستمداران فعالیت پنهانی نداشته باشند و ایمیلها و حسابهایشان قابل ردیابی باشد. با عمومی شدن این پروژه و تبلیغات، این شرکت در پی عمومی کردن زندگی خصوصی تمامی انسانهاست با شعار احترام به شفافیت و پرهیز از دروغ و دورویی. حقیقت آن است که همه ما از افتادن نقاب دروغ و دورویی از چهره آدمهای معروف خوشحال میشویم اما آیا این خوشحالی باید به قیمت زیرپا گذاشتن حریم شخصی افراد باشد؟ که اگر باشد، این دور گردون زمانی هم به حساب ما میرسد.
شاید هم تعریف زندگی خصوصی تغییر یافته است. پاسخ به این سوالها در دنیای امروزی همچون راه رفتن بر لبه تیغ است. از طرفی یک فرد معروف (چه ستاره هنری و چه مدیر و مسئول) نباید زندگی خصوصیاش تفاوتی با رفتار بیرونیاش داشته باشد و از طرفی هم نباید بیسند و مدرک و صرفا با شایعهسازی کسی را از هستیاش ساقط کرد.
اینجاست که وظیفه روزنامهنگار واقعی و حرفه ای سنگینتر میشود. رقابت با پاپاراتزیهای مدرنِ اینترنتی، رسالت سخت و دشوار روزنامهنگاران است. شغلی که ظاهرا میبایست بازتعریف شود در عصر «هر شهروند – یک خبرنگار». چه بعضا یک شهروند معمولی با داشتن یک دوربین معمولی می تواند با یک موبایل معمولی تصویری را به ثبت رساند و در فضای جهانی منتشر کند که یک روزنامه نگار ماه ها در پی اثباتش بوده است.
به قلم: بابک مهدیزاده





