سالها به مردم گفته شد آمریکا دشمن و شیطان بزرگ است؛ مذاکره با آن خیانت است و شعار «مرگ بر آمریکا» تبدیل شد به ستون ثابت سخنرانیهای سیاسی، مخصوصاً از سوی جریانهای اصولگرا و چهرههایی که امروز خودشان در رأس تصمیمگیریاند. هرکس از گفتوگو حرف میزد، متهم به سازش و وادادگی میشد.
اما امروز، بعد از سالها تنش، بعد از جنگ تحمیلی، بعد از ترور فرماندهان و تحمل خسارتهای سنگین انسانی و اقتصادی، همان جریان نهتنها پای میز مذاکره نشسته، بلکه از تعامل، معامله و حتی خرید از آمریکا سخن میگوید.
سؤال اینجاست: اگر مذاکره امروز لازم و عقلانی است و منافع ملی ایجاب میکند با دشمن هم گفتوگو شود، چرا دیروز آن را خیانت معرفی میکردند؟
انتقاد اصلی فقط به اصل مذاکره نیست؛ مذاکره در سیاست خارجی میتواند ابزار عقلانیت باشد. مسئله این است که چرا برخی سیاستمداران مواضع خود را نه بر اساس اصول ثابت، بلکه بر اساس مصلحتهای مقطعی تغییر میدهند، بدون آنکه مسئولیت هزینههای تحمیلشده به جامعه را بپذیرند.
مردم حق دارند بپرسند: هزینه سالها شعار و تنشسازی را چه کسی پرداخت؟ و چه کسی پاسخگوی این تناقض آشکار خواهد بود؟





