۵ خرداد که بیاید یک ماه از آن اتفاق گذشته است.یک ماه از زمانی که عزیزترین موجود هستی را از دست داده ام…
آری از مرگ گریزی نیست و موجودات از زمانی که هست می شوند به سوی نیستی هم قدم بر می دارند.اینها همه درست، اما فراق و جدایی چیز دیگری است …
البته گاه اتفاقات مصیبت بار پشت سر هم رخ می دهد.حال چه حکمتی در این نهفته است نمی دانم.اما بی شک از دست دادن سه عزیز(دو برادر و اکنون مادر) در کمتر از شش ماه آدم را به لحاظ روانی، رنجور و ضعیف می کند.
ولی فراق و جدایی و مصیبت و ماتم یک طرف و برخورد برخی افراد یک طرف…
بعنوان مثال تصور کنید بیمارستان از پذیرش بیمارتان سر باز زند… خدا وکیلی چه حالی پیدا خواهید کرد؟!
خب بگذارید این داستان را هم مانند داستان واقعی ( مردن روز جمعه ممنوع ) که در آبان ۱۳۹۳ در روزنامه گیلان امروز چاپ شد برایتان تعریف کنم.
غروب روز ۱۴ اردیبهشت ۹۴ ساعت بین ۶ تا ۷ ، مادر عزیزمان را به بیمارستان خصوصی رشت (…) بردیم تا برای ادم پا که کم کم به یکی از دستهایشان سرایت کرده بود چاره اندیشی کنیم.شاید برخی از شما خوانندگان عزیز که مخاطب دایم و وفادار گیلان امروز هستید تا حدی از بیماری مادر هم خبر داشته باشید. چون بی شک بیماری و ناتوانی ایشان بخاطر افتادن و شکستن لگن و عمل جراحی و … در سال ۸۶ ، در نگارش برخی از مطالب توسط نگارنده بی تاثیر نبوده است.از جمله متنی که با عنوان (و آنچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند… ) در ویژه نامه نوروزی سال ۹۱ گیلان امروز، متنی بود که به عشق مادر عزیزم نوشته بودم.
غرض از این توضیخات این است که یادآور شوم ایشان در سالهای اخیر با بیماری ناشی از ناتوانی در حرکت مواجه بودند و ما یکایک فرزندان، با تمام بضاعتی که داشتیم حتی زمانی که خود بیمار می شدیم سعی کردیم مثل پروانه دور ایشان بچرخیم تا شاید ذره ای، فقط ذره ای از تمام محبت ها ی مادرانه ایشان را پاسخ دهیم.(هر چند که در این یک ماه اخیر مدام با خود حرف می زنم که نکند یک وقت کم گذاشته باشیم، …)
بیمار مشتری نیست!
بگذریم… آن روز که با کمک سه برادر عزیزم مادر را برای بردن به مطب دکتر متخصص یا بیمارستان حاضر می کردیم، مادر که گاهی دچار فراموشی مقطعی می شدند، کاملا آگاه و هوشیار و خشنود بودند. چون از قدیم الایام برای پزشکان و حرفشان و طبابتشان احترام خاصی قائل بودند.لابد بنده خدا فکر می کرد هنوز همه چیز مثل سابق است و هنوز وجدان و عاطفه و احساس مسئولیت و سوگند پزشکی حرف اول را می زند… هر چند که هنوز هستند پزشکان نازنینی که به معنی واقعی سایه ای از خدا روی زمین هستند و باید دست و پایشان را غرق بوسه کرد. چون بیمار را به شکل بیمار می بینند نه مشتری…!
آن روز وقتی به بخش اورژانس بیمارستان (…) مراجعه کردیم بعد از دقایقی معطلی، مادر را روی یکی از تخت های اورژانس خواباندند و اکسیژن به ایشان وصل کردند و حال مادر بهتر و رنگ صورتشان کاملا شفاف و طبیعی شد. چون بهرحال بوجود آمدن مشکلات عروقی در افراد بیماری در سن و سال ایشان موجب می شود از نظر اکسیژن رسانی گاه نارسایی هایی پیدا کنند.در طی این مدت ما چهار نفر سعی می کردیم علاوه بر انجام مراحل پذیرش، یک لحظه مادر را هم تنها نگذاریم. ولی وقتی فهمیدیم مسئولان اورژانس، از پذیرش مادر بیمارمان طفره می روند واقعا ناراحت و دلخور و عصبانی شدیم. علت را پرس و جو کردیم گفتند «با پزشک آنکال بیمارستان (آقای دکتر…) تماس گرفتیم و شرح حال بیمار را دادیم و ایشان گفتند نمی توانیم پذیرش کنیم »! گفتیم یعنی چه که نمی توانید پذیرش کنید؟ گفتند «شما باید بیمار را زودتر می آوردید» گفتیم ما تا جایی که می شد در منزل از ایشان مراقبت کردیم. داروهایشان را در سه وعده به موقع دادیم،وقتی لازم بود به مطب پزشک رفتیم .از دستگاه ماساژور در خانه برایشان استفاده کردیم. برای درمان زخم بستر چندین بار پرستار مخصوص را برای ویزیت به خانه دعوت کردیم و از پانسمان های آلیون و ژل کامفیلد برایشان استفاده کردیم. برای کاهش گاه گاهی ورم پایشان تا موقعی که می توانستیم پایشان را در بلندی قرار می دادیم و ورم هم کمتر می شد.حدود پانزده روز پیش هم پزشک داخلی برای ویزیت ایشان به منزل آمد و جالب اینکه آزمایش خون و ادرارشان خوب بوده است. اما از آنجا که اخیرا تا حدی قدرت بلع شان در بعضی مواقع کم شده و ورم پایشان بهبود نیافته و دارد به دستشان سرایت می کند می خواهیم از کمک تخصصی شما استفاده کنیم، بعد شما می گویید نمی توانید بیمار را پذیرش کنید؟ آیا این حرف شما درست و انسانی است؟
بیمارستان خصوصی هم مثل دولتی
اما گفتن اینکه بیمار را پذیرش نمی کنیم از سوی مسئولان و کارکنان اورژانس خیلی عادی بنظر می رسید. مجبور شدیم بخاطر اینکه متوجه بشوند مشتری هستیم «!» به آنها یادآور شویم که عمل لگن مادر در همین بیمارستان انجام شده و یک بار دیگر هم ایشان در همین بیمارستان(…) بستری شده اند، اما کو گوش شنوا؟! خلاصه سرتان را درد نیاورم از سوی بیمارستان به ما پیشنهاد شد که به بیمارستان خصوصی … و یا بیمارستان خصوصی … مراجعه کنیم. برای اینکه چنین مشکلی پیش نیاید قبل از رفتن با آن بیمارستانها تماس گرفتیم و از قرار وقتی آنها شرح حال بیمار را خواستند آنها هم از پذیرش امتناع کردند! اینجا بود که به معنی واقعی متوجه تکریم سالمندان در جامعه خودمان شدیم… و این تکریم یعنی اینکه بیمار سالمند خود را در کوچه و خیابان رها کنید آن هم در جامعه اسلامی… زهی تاسف به چنین کادر پزشکی…
ولی ما که مثل … بی عاطفه نبودیم. باز هم تلاش کردیم تا به ما پاسخ منفی ندهند. جالب اینکه وقتی با رفتار ناشایست سه بیمارستان خصوصی برای عدم پذیرش مادر مواجه شدیم یکی از مسئولان اورژانس به ما توصیه کرد به بیمارستان دولتی (…) برویم. تعجب کردیم،چون او می گفت بیمارتان نیاز به مراقبت ویژه و درمان تخصصی دارد آنوقت ما را به بیمارستانی که از امکانات کمتری برخوردار بود حواله می کرد! و در جواب ما می گفت «ما اصلا الآن پزشکی نداریم، اگر خودتان پزشکی پیدا کردید که دستور پذیرش ایشان را بدهد ما قبول می کنیم چون بیمار باید به دستور یک پزشک بستری شود.ولی ما پزشکی نداریم!» گفتیم چرا پزشک ندارید که در جواب گفت «پزشکان همه به کنگره رفته اند»… حال قضاوت را می سپارم به شما خوانندگان عزیز…
ترس از افزایش آمار بیمار فوتی
از قدیم گفته اند پیران به جوانی نمی رسند اما جوانان به پیری می رسند، شاید این عزیزان پدر و مادر سالمند و بیماری نداشته اند تا حال ما را درک کنند، شاید فکر می کنند بیمار سالمند را باید به حال خود رها کرد، شاید می ترسیدند که آمار فوتی بیمارستانشان افزایش یابد … نمی دانم.اما هر طور بود و در عین دلشکستگی و اعصاب خردی بالاخره توانستیم با آقای دکتر(…) که از چند سال پیش پزشک مادر بودند تماس بگیریم و به دستور ایشان مادر را در همین بیمارستان بستری کنیم. اما با اینکه مادر به قول خودشان نیاز به مراقبت ویژه داشت گفتند در آی.سی.یو تخت خالی نداریم و باید در اورژانس باشند چون در بخش هم تخت خالی نداریم!
بنابراین پس از تعویض لباس، تقریبا تا حدود یازده شب مادر در اورژانس ماندند و در این فاصله یکی دو پزشک چند دقیقه از وضعیت مادر و سابقه بیماری شان پرس و جو کردند و عکس و سی تی اسکن هم انجام شد. و بالاخره پس از خوردن چند قاشق سوپ، ایشان را به یکی از اتاق ها در طبقه سوم انتقال دادند که در کمال تعجب دیدیم تخت کنار ایشان، خالی است!
شرح ماجرا
چون حال مادر بهتر شده بود و ساعت هم از یازده شب گذشته بود تصمیم گرفتیم سه نفر از ما به خانه برگردیم و یک نفر پیش مادر بماند تا هم دارویشان را بدهد هم در صورت نیاز مراقبشان باشد.(چون ما در دادن دارو و نحوه جابجای مادر به سبب شکستگی لگن و آسیب بازو بسیار دقت می کردیم و مدام حواسمان بود که برای تعویض لباس و یا برای دراز کردن و نشستن چطور به ایشان کمک کنیم تا مشکل بیشتری پیش نیاید و این نکته ای بود که به احتمال زیاد پرستاران به آن بی توجه بودند و لازم بود بطور دایم، همراهی کنار بیمار بماند.) و بقیه نیز با یک برنامه ریزی از روزهای بعد، نوبت به نوبت در کنار مادر باشیم تا دوره درمانشان انجام شود.جالب اینکه پس از آن استرس اولیه حالا کمی آرام گرفته بودیم، چون رنگ رخسار مادر نشان می داد که او هم بهتر است و کم کم باید برای درمان ورم پا آماده شود. به همین خاطر سه نفرمان خسته اما امیدوار به خانه برگشتیم…
تقریبا یک ساعتی از آمدنم به خانه گذشت.به برادرم که در بیمارستان مانده بود زنگ زدم تا از حال مادر ما خبر شوم. اما او نگران و مضطرب بود و می گفت مادر به سختی نفس می کشد.پرسیدم در این فرصت کوتاه چه پیش آمده/ مادر که حالش خوب بود؟ گفت:پس از اینکه قرص های مادر را داده است چند پرستار آمدند و گفتند « شما بیرون باشید تا ما برای بیمار سوند بگذاریم.» اما چند دقیقه بعد صدای بلند مادر و دست پاچه شدن پرستاران و کادر مربوطه همه را سراسیمه به اتاق مادر کشاند و استفاده از شوک برقی و بقیه ماجرا…
حال خدا می داند چه اتفاقی پیش آمد و چرا حال خوب مادر به یکباره تبدیل به حال وخیم شد! بهرحال به گفته برادرم پس از شوک، پرستاران گفتند «بیمارتان احیا شد و دستگاه مربوطه هم به مادر وصل بوده تا در صورت بروز مشکل با صدای آژیر، همراه بیمار و پرستاران را مطلع کند». ولی پس از چند ساعت متاسفانه مادر برای همیشه از پیش ما رفت…
اما بد نیست بدانید که صبح روز بعد متوجه شدیم دستگاه مربوطه در این بیمارستان خصوصی تقریبا خراب بوده است طوری که به گفته خود پرستاران این دستگاه بقدری ضعیف کار می کرد که اصلا قادر به زدن آژیر نبوده است…!
خلاصه دردسرتان ندهم.نمی گویم مادرمان قوی و سالم بوده اما آن شب هم، شب فوتش نبوده و شاید این اتفاق بخاطر سهل انگاری پیش آمد. نمی خواهم کسی را متهم کنم. همه رفتنی هستیم . اما بر اساس باورهای سطحی فکر می کنیم شاید لزومی نداشته باشد که برای سالمندان کار بیشتری انجام دهیم! ولی نباید فراموش کنیم تا زمانی که «جان» در بدن هست، امید هم هست، هر چند که اگر زندگی سخت تر از مرگ باشد…
اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود. وقتی برای انجام کار اداری و ترخیص و گواهی فوت رفتیم در کمال ناباوری دیدیم علت فوت «کهولت سن» ذکر شده است! به نظر شما اصلا چنین چیزی عاقلانه و منطقی است؟ بالاخره مرگ هر کس در هر سنی باید علتی داشته باشد. وقتی در این مورد پرس و جو کردیم و خواستیم که بیمارستان علت دقیق فوت را طی چند ساعت بستری به ما اعلام کند، در برگه ای که به دستمان دادند اینطور آمده بود که « وقتی همراه بیمار پرستاران را برای کمک فرا خواند، از شوک استفاده شد و بیمار احیا شد و در نهایت ایست قلبی پیش آمد …» در حالی که در لحظه بروز این اتفاق اصلا همراه بیمار در اتاق نبوده تا پرستار را صدا بزند و این اتفاق در حضور خود پرستاران رخ داده بود. بنابر این عدم توضیحات صحیح از سوی بیمارستان به صورتی که اگر هم قصوری بوده به پای بیمارستان نوشته نشود بیشتر این سوال را در ذهنمان شکل می دهد که واقعا چه اتفاقی پیش آمده؟ چون حال مادر آن شب خوب بود و حتی اگر ایشان در چند قدمی مرگ هم بوده باشند لااقل آن شب نباید این اتفاق پیش می آمد.هر چند وقتی کادر بیمارستان نگرانی و شک مان را دیدند گفتند خب می توانید شکایت کنید.(ولی من و شما خوب می دانیم که شکایت و کالبد شکافی و پزشکی قانونی هم اینقدر برای پاسخگویی زمان را طولانی می کند که داستان خاص خود را دارد و اگر لازم بود چند نمونه از این داستانها را که برخی از خوانندگان عزیز بواسطه قصور پزشکی، بیمارشان را از دست داده و شکایت کرده و هنوز جوابی دریافت نکرده اند و موضوع را به روزنامه انعکاس داده اند به اطلاعتان خواهیم رساند.)
البته در چنین مواقعی دوستان و نزدیکان و کادر پزشکی برای اینکه از آلام آدم کم کنند از اتفاقات بدتر دیگر که گاه برای بعضی ها پیش آمده می گویند و بخش زیادی از ماجرا را هم به تقدیر و سرنوشت ربط می دهند. اما یک چیز بسیار مهم است و آن اینکه هر کدام از ما در هر شغل و پست و موقعیتی که هستیم کم فروشی نکنیم. اگر بدانیم که وظیفه محوله را تا حد امکان به درستی انجام داده ایم، از تقدیر هم ناراحت نخواهیم بود ولی اگر غیر از این باشد و خود بدانیم که کوتاهی و بی توجهی کردیم هیچگاه از عذاب وجدان رهایی نخواهیم یافت…
و در پایان شاید لازم باشد که گاهی بی هیچ توقع و انتظار پاداشتی، نیکی هایمان را در دجله اندازیم…
مادر، برای همیشه دوستت دارم…
منبع: گیلان امروز، رقیه ابراهیم زاده اصلی





