شما اینجا هستید
اخبار اصلی » ماجرای من، محمدباقر و قاضی

از صبح امروز زمزمه‌های تسخیر کابل در رسانه‌ها قوت گرفت. طالبان به پشت درهای دولت رسیده بود و چانه‌ زنی‌ها فایده نداشت. بازنده‌ی این ماجرا صرفا مردم افغانستان نیستند، بازنده هویت انسانی ماست، سرنوشتی که به دست خود رقم نمی‌خورد. هر چه تلاش هم کنی و فریاد بزنی، گویی جبر جغرافیا، سیاست و چیزهایی دیگر همه‌ی آمال و آرزوهایت را بر باد می‌دهد.

امروز بیش از هر چیز به واژه‌ی مهاجرت فکر کردم. مردمی که مال و خانه و آسایش و خاطرات خود را رها کرده و با پای پیاده به دنبال سرنوشت و هویت انسانی خود در پی مرزهای عبور بودند. به نظر برای انسان بعد از ماهیت زندگی، آزادی مهمترین چیز است. امروز مردمی را می‌دیدم که غمگین، مضطرب و ترسیده به سوی مهمترین حق بشریت گام بر می‌داشتند.
امروز سیاست نشان داد که تاریخ تکرار خواهد شد و اگر سیاست‌مداران نباشند، زمین جای بهتری برای زندگی است. لبخندها، حرف‌ها، نگاه‌ها صمیمی‌تر و صادق‌تر خواهد بود.
امروز فهمیدم سکوت معنادار می‌تواند جزئی از سیاست باشد. امروز فهمیدم بنی آدمِ زمان حضرت سعدی، با بنی‌آدمِ قرن ۲۱ بسیار متفاوت است.
امروز یاد یک چیز دیگر نیز افتادم.
سال گذشته در یکی از دادگستری‌های استان گیلان که اتفاقا در مسیر دریای کاسپین است، گشت ساحلی سه کودک نوجوان افغانستانی را در کنار ساحل دستگیر کرده بود. ظاهرا کنار ساحل خوابیده بودند و مامورها از لباس‌ متفاوت‌شان متوجه شده بودند که اینها مهاجران غیر قانونی هستند. نفری دو میلیون داده بودند و به طور قاچاقی وارد ایران شده بودند. سه پسر حدود ۱۶ ساله! از مشهد هم به طریق پنهانی آمده بودند گیلان تا کارگر ساختمانی شوند.
در سالن دستبند خورده، خواب آلود و گرسنه نشسته بودند. نام یکی‌شان محمد باقر بود، چشم‌های تیله‌ای داشت. آن دو دیگری یا گشنه بودند و حرف نمی‌زدند یا ترسیده بودند. نمی‌دانم از کجای افغانستان آمده بودند. چرک و کثیف و خاک‌آلود بودند. از هر فرصتی برای چرت زدن استفاده می‌کردند. یکی از خانم‌ها دلش برای آنها سوخت و برایشان شیر و کلوچه خرید.
نمی‌پذیرفتند. آن زن با لهجه‌ی گیلکی به آنها می‌گفت، شما هم می‌زاکید‌بخورید(شما هم بچه‌های من هستید بخورید)، بعد با تاکید بیشتر می‌گفت: زای، بخور (بچه جان، بخور).

سربازی که در دور دست ایستاده بود، با تکان دادن سرش، مجوز گرفتن غذا را به آنها داد، تمام آن را خوردند. یک نفس، گاهی آن را که قورت می‌دادند، از روی خجالت به مردم می‌نگریستند. یکی که نامش را نمی‌دانم با لهجه محلی‌شان از زن تشکر کرد. از آن عبارت‌های اصیل فارسی. از آن تعابری که در زبان دری یافت می‌شود و چه حیف که یادم رفته چه گفته‌ بودند.

چند دقیقه‌ای که گذشت، قاضی صدایشان کرد. ترسیده، به بپا خواستند. داخل اتاق رفتند. نیم ساعت بعد که بیرون آمده بودند، من نگران‌شان بودم. نگران از سرنوشت‌شان. آیا آنها را باز می‌گرداند. داخل اتاق، کار داشتم، قاضی با ضابط قضایی صحبت می‌کرد. گفت:اینها که بدبخت هستند، ببرید اینها رو به اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی تحویل بدید. فقط به نظر گرسنه باشند، تو رو خدا چیزی بهشون بدید بخورن، بچه هستند. مواظب هم باشد کسی اذیت‌شون نکنه. مامور گفت، یکی به اینا اینجا چیزی داده بخورن. من بدون مقدمه و اجازه نپرسیده گفتم، حاج آقا اینها شام و نهار و صبحانه رو همین حالا خوردن، یک خانمی براشون کلوچه و شیر خریده بود.
قاضی گفت قانون یه چیز میگه، دل آدم یه چیز دیگه. بیچاره‌ها از بدبختی است که فرار می‌کنن میان اینجا! فکر می‌کنن آینده بهتری خواهند داشت.
من بدون تعقل گفتم، حاج آقا نمی‌شد رافت اسلامی رو شامل‌شون کنید و تحویلشون ندید، نگاهی به من کرد و گفت به نظرت اقای وکیل حرفت قانونیه، گفتم قطعا نه اما غیر انسانی نیست. بعد برای اینکه ناراحت نشه، گفتم:حق می‌دم به شما، گاهی ما ماموریم و معذور!
متوجه نشدم که آن سه هم‌زبانِ مهاجر را کِی بردند. وقتی آمدم بیرون نگاهم سمت صندلی رفت و چشم‌های تیله‌ای رنگ محمد باقر.
در طول مسیر رانندگی مدام تکه شعر غلامرضا بروسان را زمزمه می‌کردم

محمد باقر!
درخت‎ها را که بریدند
چیزی به جای آن ها نکاشتند
هر روز عصر
سایه‌ها گِرد می‌آیند
و برای درخت‌هاشان
گریه می‌کنند
محمد باقر!
احساس درختی را دارم که در مسیر کارخانه‎ی چوب‎بری
قرار گرفته است …

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

شعاع مشرق | پایگاه خبری تحلیلی