اوکراین با حمله پهبادهایش که یک سال صرف برنامه ریزی اش شده بود توانست بخش عمده ای از توان پروازی و بمب افکن های روسی را نابود کند. همان اوکراینی که رئیسش تن به خفت یاوه های قدرتمندترین مرد جهان داد اما پشت کشورش را خالی نکرد. شاید روزی در همین نزدیکی ها زلینسکی هم وا دهد و اوکراین مغلوب روس ها شود اما تعریف این شومنِ دیروز و قهرمانِ امروز به ما ناامیدان جهان امیدی نو می دهد که می توان انسان وار زیست و انسان وار رفت. زلینسکی مرا یاد همان رئالیسم جادویی اهالی جنوب آمریکا می اندازد. همان ها که در ناامیدیِ قحطی و دیکتاتوری و ظلم و کشتار متوسل به جادوی هنر شدند و در دل جادوی هنر جادویی آفریدند به نام رئالیسم. جادویی مبتنی بر واقعیت. واقعیتی متاثر از جاد و. آنجا که جادو و واقعیت، خیال و حقیت در هم می لولند و در این آمیزش “امید” متولد می شود. همان امیدی که نه در جنوب آمریکا و در سرزمین لاتین که در خاورمیانه همیشه خونین و جهنمی شاعری نوا سر می دهد: “و ما زمستان دیگری را سپری خواهیم کرد /با عصیان بزرگی که درونمان است/و تنها چیزی که گرممان می دارد/آتش مقدس امیدواری است”

آری این امید است که مظلومانِ همیشه در بند تاریخ را گرم نگه می دارد. چه آنانکه در اردوگاه های مجمع الجزایر گولاک سرگذشتشان را سولژنستین روایت کرد چه آن سرهنگ یاغی ای که گابریل مارکز از او نوشت که در اعتراض به سنت های حجری به دنبال سرزمین آرمانی رفت و ساخت و بارورش کرد و زمانیکه سیاست سرزمینش را آلود خود را به درختی بست تا تنها شاهد نابودی آزادی و رهایی آدم ها باشد و در عین حال امیدوار به آینده ای که کسی بیاید و بزداید غبار زشتی را از چهره آدم ها. دردی که عالم گیر است و از شمالگان روسیه تا شرق تیان آن من چین و سه یار دبستانی تهران و طنزهای عزیزنسین ترکی و ضجه های دلربای احمد کایا ادامه می یابد تا به مادران روسری سپید آرژانتین و فرزندان برزیلی رنگ خدا و تمام بیهوده کشته شدگان پرو و بولیوی و شیلی برسد و چه نقطه ای بهتر از پایان جغرافیایی دنیا، آمریکای لاتین. اگر خاورمیانه جبر جغرافیایی است آمریکای لاتین جادوی لعنتی جهان است.
جادویی برآمده از فقر و ظلم و تبعیض و جور. اگر در دنیای سخت امروزی حال خواندن رمان «صدسال تنهایی» را ندارید به اندازه چند قسمت حوصله کنید و سریالش را ببینید. اگر دلتان با قهرمان هایش همراه شد بروید سریال «مثل آب برای شکلات» را ببینید. یک شاهکار مکزیکی در ستایش مبارزه. شکست امید در جفای ظلم و ظهور امید در پس ناامیدی. هرآنچه که چپِ عالم سوز و راستِ عالم گیر بر مخیله تان فرو کرد به دور اندازید.
ما آدم هایی فارغ از کثافت دو قطبی جهانیم. ما آنجاییم وسط جادوی جهان در واقعیت این دنیای دو قطبی. آنجا که دست خدای مارادونا ملتی را شاد می کند. آنجا که مسی افسانه می آفریند. آنجا که رونالدینیو با توپ می رقصد. آنجا که هیگوئتای کلمبیایی با پشتک وارو توپ را برعکس از تور دروازه بیرون می کشد آنجا که چیلاورت پاراگوئه ایِ دروازه بان تنها پنالتی زنِ گل زنِِ کشورش می شود. آنجا که خورخه کامپوس مکزیکی با آن قد کوتاهش هم دروازه بان می شود هم مهاجم. آنجا که کواتموک بلانکوی مکزیکی توپ را لای پاهایش می گذاشت و عالمی را دریبل می کرد. همان ها که مثال هایشان در فیلم به یادماندی فرار به سوی پیروزی یک تن شدند تا افسران نازی را شکست دهند.
معنا بخشیدن به امید در عین نا امیدی. جامعه امروز ما هم بازیگر دنیای مارکز و شاگردانش است. امید را در ناامیدی معنا می کند. راهش را می رود بی آنکه تقدیر تاریخی سر راهش باشد. در هزارتوی مشکلات و پیچ و خم ظلم و جور ، قرن هاست که آزادی را فریاد می کشد و به پیش می رود. حال این وسط «کوچک آدمی» که در انتخاباتی کم رمق و بی فروغ و در غیاب همان معتقدین به جادوی رئالیسم به کرسی تصمیم گیری شهری فرهنگی و تا ابدیت پرفروغ تکیه زده و سرخوشانه و دستمال کشان ملتی را بی غیرت توصیف می کند، باید بداند که به زودی زود در زباله تاریخ که نه (این رقم برای آن کوچک ترینِ کوچک ها خیلی بزرگ است)، در زباله یادِ حتی طرفدارانش به فراموشی خواهد پیوست و آنچه که می ماند همان زنان و مردان هستند که در سیاهی روزگار، شمعی به امید روشنایی روشن کرده اند و این را بدانند تمام بداندیشان روزگار، که طلوع صبح دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.





